نزدیکیهای عید که بود با بچه‌ها بحث این می‌شد که شهر کی باشیم و خونه‌ی چه کسی بریم. از دوست نداشتنی‌های اینجا وسعت زیادش‌ه. به نظرم ناجوانمردانه رفقا رو از هم دور کرده. طبیعتا بین بانو و سایر دوستان کلی تعارفات و اینا شد که این می‌گفت شما بیاید پیش ما و اون می‌گفت نه شما بیاید پیش ما. یه بخش از مکالمات به صورت شعر و به طور بداهه انجام می‌شد و منم وقتی می‌خوندمشون همین جوری می‌گفتم احسنت احسنت. خواستم یادگاری یه بخشیشون رو اینجا بنویسم. همین!

شخصیت ها: بانو - محسن - غیر ِدرخت (که قصه‌اش مفصله که چرا غیر ِدرخت) 


- غیر ِدرخت: ای خاله بیا به نزد ما در توسان....بگذار عمو میان پیپر دوسان

                عید ما بی خاله در توسان عزاست...بلکه دوری از عمو هم جان فزاست

- بانو: ای رها محسن سعید ای غیره جان....این عمو خسته نشسته نگگران

         گویدش من غم به جانم تافته.... حیفم استش که نبینم دگران

- محسن: احححسنت!‌ حیف که ما با این حرفا گول نمی‌خوریم!

- بانو: هان ای محسن گنا داد علی... باز فکری کن به کار آید ولی

        باشدت وسواس کز فکر تو عام.... شادتر باشند و آیند یللی

- محسن:‌ آخر ای شیوا رهی در کار نیست...صحبت فکر کم و بسیار نیست

             از خیال آمد و رفت و بلیط ... مغز ما و یاران شد تلیت

 - غیر ِدرخت: بدین شعر تر خاله، شدم حیران چو نقاله

                 ندانستم که شیوا هم، چنین خوش ذوق و باحاله

                 بیا خاله به ریزونا فهل انتم تظننونا؟

                 فان الاصدقا خانوا، فهل انتم تخفونا؟

+ نوشته شده توسط علی در جمعه پانزدهم فروردین 1393 و ساعت 8:42 |
«و جوان زمان درازی در لب چاه نشست. اکنون می فهمید که باد شرق روزی عطر این زن را به سویش آورده بود و عاشق این زن شده بود بی آنکه حتی از وجودش آگاه باشد و عشقش به او وادارش می کرد سراغی تمام گنجهای عالم برود»

پ.ن: خانه بوی گل گرفت.


+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 و ساعت 8:9 |
- با یکی از بچه‌های اهل پاکستان راجع به انتخابات پارلمانی اخیر صحبت می‌کردم. قشر جوان و روشنفکر پاکستان عمدتا از طرفداران عمران خان هستند و پاکستانی‌هایی که من می‌شناختم همه به حزب عمران خان رای داده بودند و معمولا به این حقیقت اذعان داشتند که این سیاستمدار،‌ از بیشترین محبوبیت در پاکستان برخوردار ه. با این حال نواز شریف انتخابات اخیر پاکستان رو برد. نکته‌ای که توی صحبتمون برای من خیلی دردناک بود،‌این بود که وقتی از دوستم پرسیدم که خب وقتی همه اطرافیان تو و خیلی‌های دیگه به عمران خان رای دادند و نتیجه چیز دیگه‌ای شد اعتراض جدی‌ای نکردید؟ (بعدا فهمیدم که بعضی از احزاب نسبت به تقلب در انتخابات تظاهرات برگزار کردند) و جواب مایوس کننده‌ای که اون دوست پاکستانی داد این بود که: «توی پاکستان چه اعتراض بکنی و چه اعتراض نکنی اوضاع فرقی نمی‌کنه».

- این جمله مایوس کننده من رو یاد عزت الله سحابی انداخت و یکی از سرمقاله‌هایی که برای نشریه ایران فردا در سال  ۱۳۷۴ یعنی حدود ۱۸ سال پیش نوشته بود در نقد انحصارگرایی در حاکمیت. چیزی که نتیجه‌اش همین جمله‌ی مایوس کننده‌ی چند خط قبل این نوشته هست:

«در معرکه حاکمیتی این چنین،‌ مردمانی که مورد اعتماد آن هسته انحصاری نیستند و خارج از آن قرار گرفته‌اند - یعنی اکثریت حکومت شوندگان - به تدریج احساس می‌کنند که نسبت به آنها به صورت ابزارهایی بیگانه یا مورد سؤ ظن نگریسته می‌شود. روند امور بر آن است که از آنها کار و بار بکشند و تسلیم و اطاعت بطلبند، ولی دست آخر خودشان تصمیم بگیرند،‌قضاوت کنند و تبلیغ مصالح خود نمایند و راههایی بدون مشورت و جلب رضایت ایشان بروند. در عین حال،‌ عواقب و نتایج و پیامدهای قهری سؤ سیاستها را باید همین مردم تحمل کنند. اینجاست که مردمان عادی و شهروندان نسبت به سرنوشت نه تنها نظام،‌ بلکه ملت و مملکت بی‌تفاوت می‌شوند. خودگرایی و جمع‌گریزی و عدم مسئولیت اجتماعی،‌ملی و میهنی در آنها به سرعت رشد می‌کند. بدین ترتیب است که در اثر حاکمیت انحصاری - یعنی همان مفهوم تکبردر اصطلاح قرآنی - هم نظام و هم مردم جامعه به سوی فساد و انحطاط و فروپاشی می‌روند.» 

- پاکستان،‌ این روزها،‌ روزهای خوبی ندارد. هر چند به پاکستانی ها باید گفت که امید بذر هویتشان باید باشد و از آن باید که محافظت کنند.

- برای عزت‌الله سحابی و هاله سحابی فاتحه‌ای بخوانید لطفا.


+ نوشته شده توسط علی در یکشنبه دوازدهم خرداد 1392 و ساعت 3:19 |
این روزها که نقل محافل شده است قیمت دلار و دستگیری‌های اخیر و تحریمهای جدید دیگر کمتر یادی از ستار بهشتی می‌شود. حس کردم این پاراگرافی که پسر هدی صابر بعد از آن اتفاقات در نامه‌ی سرگشاده‌اش نوشت جای بازنشر دارد: « پس از آن فاجعه تصور من خلاف تصور پاسداران بود که می‌گفتند: آب از آب تکان نمی‌خورد و فقط یک ماه خبر مرگش تو تلویزیونهاست و دو ماه هم خونتون شلوغه و بعدش تنها خودتون می‌مونید و قبرش. صد افسوس که پیش‌بینی‌‌شان درست از آب درآمد.»

احیانا کسی خبر از کبودی‌های پای مادر ستار بهشتی ندارد؟

* گوشه‌ای از تیتر از شعر «هستن» اخوان ثالث است.

+ نوشته شده توسط علی در شنبه چهاردهم بهمن 1391 و ساعت 20:16 |

انگار که در تکه‌ای از بهشت نشسته باشم. بیرون از اینجا آدمها به سختی همدیگر را تحمل می کنند. اینجا اما حرم امن الهی است. جایی است که در قفسه های کتابخانه‌اش مفاتیح الجنان شیخ عباس قمی در صلح و صفا کنار انجیل یوحنا قرار گرفته است. همه از هر عقیده‌ای که باشند برای این چند ساعتی که مهمان اینجا هستند به همدیگر احترام می‌گذارند. من هم مهمانم برای چند ساعت. پاهایم را انداخته‌ام روی هم و این سطرها را می‌نویسم. از قصه آمدنم که اصلا چه شد که انگار آتش به جانم افتاد که تصمیم گرفتم همه چیز را رها کنم و بروم دنبال چیزهایی که جا مانده‌اند. انگار که باید دل کندن را یاد می‌گرفتم. هر چند قیاسش مع الفارق است اما تازه به قدر وسعم فهمیدم که چمران چه لذتی برده بود وقتی همه چیزش را رها کرد و رفت دنبال چیزهایی که از زندگی بالاتر هستند. حتما شنیده‌اید که شریعتی در نیایش‌هایش می گوید که خدایا به آن کسی که دوستش داری نشان بده که عشق از زندگی کردن برتر است.و انصافا هستند در این دنیا چیزهایی که ارزششان از زندگی بیشتر باشد. شاید برگشتی در کار نمی‌بود. اما مهم نبود برایم دیگر. فوقش این بود که از اول همه چیز را شروع می‌کردم. مهم این بود که این زندان را بشکنم. قصه البته زیباتر از آن چیزی شد که حتی به فکرم برسد. از روزهای اول که ترکمنها دست رد به سینه‌ام زدند و با بداخلاقی تمام من را به سرزمینشان راه ندادند. هرچند از ملتی که گاز رایگان خانه‌شان را شب تا صبح روشن می‌گذارند که پول کبریت نخواهند‌ بدهند بیشتر از این انتظار نداشتم که درک بکنند دیگران هم زندگی دارند و زندگیشان بازیچه دست کسی نیست. آن روز را دست خالی به خانه آمدم. برنامه‌هایم به هم ریخته بود. گرچه دلم آرام بود. تا روزهای بعد که با اکراه تمام مسافر سرزمین شیخ نشین شدم. در سفارت که به خانم مسئول گفتم: من می‌خواهم آزاد باشم نه زندانی سرزمین شما. و خانم مسئول که گفت: متاسفم اما مجددا زندانی سرزمین ما خواهی شد. و من که در دلم گفتم: سرزمینتان ارزانی خودتان. من این زندان را باز هم خواهم شکست.

از یک زمانی به بعد تنها چیزهایی که برای خودم از خدا خواسته‌ام آدمهای بزرگ بوده‌اند و لحظه‌های پرمغز. و عجیب که این سفر پر بود از هر دوی اینها. از آدمهایی که وقتی کنارشان می‌نشینی آتش به نیستان وجودت می‌اندازند و بی‌قرارترت می‌کنند و تو؟‌ ستایش می‌کنی پاره‌های قبسی را که در وجودشان به امانت گذاشته شده است که قبس بودنش از جنس همان آتشی است که موسی را به سمت خود کشاند و امانت بودنش از جنس همان امانتی است که آسمانها و زمین از قبولش سر باز زده بودند. چه شکوهی! روزهای آخر خبر دادند که خانم مسئول انگار که حرف‌های آن روز دلم را شنیده بود. گفته بودم که اگر آزادم نگذارید باز هم زندانتان را می‌شکنم و هیچ ابایی هم ندارم. او هم انگار شنیده بود حرف دلم را. خبر آمد که آزاد شده‌ام. حالا دیگر هر چقدر که دلم بخواهد می‌توانم بروم و بیایم. زندان شکسته شده بود و من دیگر آزاد آزاد بودم. باز هم همه زندگی‌ام را ریختم در یک چمدان و یک ساک دستی و یک کوله‌پشتی و مسافر شدم. راستی بانو! شنیده‌اید صدای آن مردی را که می‌گوید: «سفر آغاز حدیث با تو بودن است»؟ 

Meditation Center, فرودگاه اسخیپهول آمستردام‌, ۲ بهمن ۱۳۹۱

---------

عکس: مزارشریف, افغانستان


+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه نهم بهمن 1391 و ساعت 9:40 |
عجیب نیست؟ اینکه به قولی بیشتر از صدهزار تا پیامبر داشتیم. موسی دغدغه دیدن خدا رو داشت و ابراهیم بی قراری زنده شدن مرده ها رو. اما هیچوقت انگار هیچکدومشون صراحتا از خدا نپرسیدن که چرا باید یه بچه ۶ ماهه از بیماری بمیره؟ یا چرا باید زلزله بیاد و کلی آدم زیر آوار بمیرن؟ یا چرا باید یکی فلج نخاعی بشه و تا آخر عمرش فلج بمونه و زجر بکشه؟ یا چرا ...؟

+ نوشته شده توسط علی در سه شنبه نوزدهم دی 1391 و ساعت 22:53 |
یه برداشتی که من از سیاستهای صدا و سیما دارم اینه که وقتی فیلم جمعیت فشرده و شعارهایی که توسط جمعیت در بیت آیت الله خمینی یا بیت آیت الله خامنه ای سرداده می شه رو نشون می ده، بخشی از هدفش، نشون دادن مقبولیت مقام رهبری بین توده های مختلف مردم هستش. به زبون دیگه، یه همچین صحنه هایی یه جور سرمایه رسانه‌ای برای حاکمیت محسوب می شه. 

دیشب داشتم از کنار تلویزیون رد می شدم که به طور اتفاقی گوشه هایی از سخنرانی بشار اسد توی دانشگاه دمشق و شعارهایی که افراد حاضر در سالن می دادن رو می دیدم. یاد این موضوع افتادم که الان ۱۰۰ تا کشور مخالفان بشار اسد رو به رسمیت شناختن. حس کردم ضرغامی و دوستانش چقدر راحت سرمایه‌ی رسانه‌ای حاکمیت رو خرج بشار اسد کردن.   

+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه هجدهم دی 1391 و ساعت 19:7 |

- پیشنهاد سفر را شیخ بغاغله یک روز که با هم بودیم داد. از کار دنیا چه دیده ایم؟ این که ویزای اون دیر بیاد و من هم جان بر کف، در ایام تعطیلات به وطن بیام تا یک روز با هم باشیم و اون پیشنهاد بده که ساکهامون رو ببندیم و راهی جنوب شیم. شیخ هم مرد اهل سفر و هم مرد خوش سفری ست. در طول سفر از خاطرات جالبش زیاد برایم می گفت از نیوزلند و فرقه ی «هار کریشنا» تا تابلوی «You are now in a Corruption-Free zone» در مرز گرجستان تا قصه های ایستگاه قطار مونیخ و آمستردام.

- ما به روستای شیب دراز در جزیره قشم رفتیم و در آنجا مهمان یک خانواده خیلی عزیز بودیم. ساکنان روستای شیب دراز از اهل تسنن هستند. شیخ بغاغله صبح روز اول رو با ندای «الصلاه خیر من النوم» بیدار شد. تقریبا همه خانمهای روستا برقع های محلی داشتند و ما اول نگران بودیم که اصلا می شه اینجا با خانم ها صحبت کرد یا مردها غیرتی می شن. بعدا فهمیدیم که با آن دسته از خانمهای روستا که در اداره جات مشغول به کار هستن، می شه صحبت کرد. 

- روستای شیب دراز به خاطر لاک پشتهای پوزه عقابی که در خطر انقراض هستند، مورد توجه فعالان محیط زیست قرار گرفته. سازمان های غیردولتی (NGO) برای حفاظت از این لاکپشتها که حوالی اردیبهشت هر سال تحم گذاری می کنند فعالیت می کنن. خانواده ای که ما مهمانشان بودیم از فعالین همین NGO بودن. از چیزهایی که من رو شگفت زده کرد سطح بالای فرهنگ این خانواده روستایی بود. اون شب که ما مهمونشون بودیم همگی در اتاق نشیمن جمع شده بودیم و با هم بحث می کردیم. فعالین محیط زیست وقتی متوجه می شن که گونه لاک پشتها در خطر انقراض هست، برای روستاییها جلسه های توجیهی برگزار کردن و از اون به بعد خود روستاییها کار رو ادامه دادن و به نظرم علی رغم مشکلات موجود، بسیار تحسین برانگیز فعالیت می کنن.

- روستای شیب دراز تنها نمونه موفقی نبود که من در قشم دیدم. یک روستای دیگر هم هست که گویا به عنوان روستای نمونه سال در چند سال پیش انتخاب شده بود. اسم این روستا «برک خلف» هست و نکته جالب راجع به این روستا اینه که بسیار بسیار تمیز هست. من وقتی به این روستا رفتم حتی یک آشغال هم روی زمین روستا ندیدم. فرهنگ روستا به این شکل ه که هر روز صبح خانمهای خانه دار جلوی خانه خودشون و محله را جارو می کنند و بچه ها اینطور بار اومدن که وقتی یک آشغال روی زمین می بینن سریعا برش می دارن.

- موضوع ناراحت کننده راجع به قشم، وضعیت اقتصادی جزیره بود که وابستگی زیادی به قاچاق کالا از سمت دبی داشت. طوری که ما علاوه بر نقل قولهایی که می شنیدیم، یک بار که از کنار ساحل با ماشین عبور می کردیم، هم قایقها را می دیدم و هم وانتهای حمل قاچاق. نکته ی جالب، بی تفاوتی پلیس نسبت به این وضعیت بود چون مکانهای تخلیه بار قایقهای حامل کالاهای قاچاق حداقل برای اهالی جزیره کاملا شناخته شده بود. اما خود اهالی هم می گفتند که پلیس یا رشوه می گیره یا چون می دونه که زندگی خیلی از مردم جزیره به این موضوع وابسته است، با سهل انگاری برخورد می کند.

- موضوع قاچاق محدود به قشم نبود، حتی زمانی که ما به میناب هم رفتیم، از اهالی شنیدم که مثلا در میناب قاچاق گازوئیل به شدت مرسوم ه. حتی جالبه بدونید که وانت نیسانهایی که قاچاق گازوئیل می کنن، برای اینکه در شب کمتر شناخته بشن، به جای دو چراغ از یک چراغ استفاده می کنن تا از دور شبیه موتور سیکلت به چشم بیان. جالب تر از اون، این نکتست که یک زمانی خط لوله قاچاق وجود داشته.

- جزیره قشم، جاذبه های طبیعی فوق العاده ای داره که متاسفانه اصلا ازشون استفاده نمی شه. مثلا دره چاه کوه نمونه ای بود که من مشابهش رو فقط توی آریزونای آمریکا سراغ داشتم با این تفاوت که توی آمریکا از این منبع طبیعی به شدت استفاده می شه و درآمد تولید می شه اما توی قشم ما که رفتیم اونجا رو ببینیم، قبل و بعد از ما فقط یک ماشین بازدید کننده اومدن اونجا رو ببینن.

- یه چیز خیلی جالبی که توی قشم دیدیم یه سکوی نفتی عمان بود که طوفان اورده بودش قشم. نکتش این بود که زمانی که طوفان سکو رو کنده بوده کارگرای هندی روش مشغول کار بودن و با سکو به ساحل قشم رسیده بودن که هلی کوپتر میاد دنبالشون و می برتشون اما سکوی نفتی همونجوری نزدیک ساحل قشم باقی مونده. متاسفانه من شنیدم که اوائل اهالی جزیره کلی وسایل و خوراکیهایی که برای کارگرای هندی بوده رو غارت کردن.

-  روز آخر توی بندرعباس، مهمون راز سر به مهر عزیز و خانواده خیلی محترمش بودیم که خیلی ما رو شرمنده کردن. اتفاق جالبش این بود که من قبل از اینکه برسیم بندرعباس با محمد معینی عزیز صحبت می کردم و گفتم که ما قبل از اینکه بیایم خونتون یه کاری داریم بعد مزاحم میشیم اما محمد با مهربونی خاص خودش قبول نکرد و اومد دنبال ما و بعد ما طی یک اقدام با صاحبخونه رفتیم تا برای صاحبخونه کادو بخریم. خودمون خندمون گرفته بود.

- عکس رو از صنایع دستی های قشم گرفتم که با صدف درستشون کردن.

+ نوشته شده توسط علی در یکشنبه هفدهم دی 1391 و ساعت 22:0 |
چند روز قبل از اربعین بود که اداره گذرنامه، باجه تحویل پاسپورت بودم. اغلب کسایی که اون روز اومده بودن، مسافر کربلا بودن. یک خانم و پسرش اومدن و بعد از مذاکراتی که با مسئول باجه کردن اومدن کنار. خانم ه با لب خندون به پسرش گفتش که:‌ «نگفتم امام حسین خودش کمکمون می کنه». حس کردم دیرشون شده بوده برای اینکه به اربعین برسن و چونه زده بودن که کارشون رو زودتر راه بندازن.

گذشت تا اینکه صداشون کردن. بهشون گفتن که کارشون به مشکل خورده و نمی تونن بهشون پاسپورت رو بدن. طبعا خانم ه ناراحت بود. دلم می خواست ازش بپرسم که امام حسین که گفتید کمک می کنه چی شد پس؟ الان دیگه کمک نکرد یعنی؟

به یه ملتی فکر کنید که کلی زمینهای سرزمینشون نفت داره، اما به جای ساختن و تولید کردن با اون نفت، ازش برای گرم کردن خودشون استفاده می کنن. یه روزی نفتشون تموم می شه و اونها می مونن بدون هیچ زیرساختی.

+ نوشته شده توسط علی در شنبه شانزدهم دی 1391 و ساعت 12:0 |
خیلی وقتها می شه که غصه می خورم به حال جامعه ای که همش دوست دارن به یه عده از آدمها یا مفاهیم تقدس ببخشن در حالیکه خب اون عده از آدمها یا مفاهیم گیر و گور دارن و کاریشون هم نمی شه کرد. نتیجه یه همچین فرهنگی این می شه که افراد یه جامعه وقتی به گیر و گورهای اون آدمها یا مفاهیم پی می برن، خیلی راحت همه خوبیهاشون رو هم دیگه فراموش می کنن. انگار که بکارت تقدس اون آدمها از بین می ره و جبران هم نمی شه. دلم می خواست معقول تر با آدمها و مفاهیم کنار میومدیم. سعی نمی کردیم الکی تقدس ببخشیم. به بقیه چهره های واقعی آدمها رو نشون می دادیم و از همه می خواستیم هر کیو همونجوری که هست یا بوده بپذیرن و بهش احترام بذارن. نه اینکه فقط از خوبیهاش بگیم و به بدیهاش یا چیزایی که در مورد اون آدم سوال ه کاری نداشته باشیم و سعی کنیم یه تصویر اهورایی ازش بدیم بیرون. اونجوری شاید لازم نبود انقدر هزینه های مسخره بدیم.

سه تا مثال از فرهنگ خوش خط و خال پروری:

- اینکه محمد خاتمی آدمی بود که توی سفرش به ایتالیا با یک زن نامحرم دست داد اما وقتی آدمهای صدا و سیما خواستن از این فرصت استفاده کنن و توی ۲۰:۳۰ این رو توی خبر گفتن که رئیس جمهور با یه زن نامحرم دست داده، بعدش خیلی راحت دفتر خاتمی یه تکذیبیه داد که باز هم همون ۲۰:۳۰ پخشش کرد. کاری به این ندارم که دست دادن با یه زن نامحرم کار خوبیه یا بد (از نظر خودم بد نیست)، اما مشکلم با این دو چهره بودن ه که اگه واقعا انقدر دلیلش برای دست دادن با یه زن نامحرم ضعیف بوده که نمی تونسته جامعه ی سنتیش رو قانع کنه، چرا انقدر راحت باید دروغ می گفت و تکذیبیه می داد. یعنی حس می کنم یه جور خوش خط و خال پروری بود این حرکت. حداقلش این بود که یا باید می ایستاد پای عملش یا اینکه وقتی می دونست کار به اینجا می کشه و حرفی برای گفتن نداره جز دروغ گفتن، اون کار رو نمی کرد.

- اینکه این همه حاکمیت سعی می کنه از مصطفی چمران یه چهره موجه نشون بده. اما کجای کتاب درسیهامون یا کجای صدا و سیمامون به بچه ها اینو یاد می دن که همین مصطفی چمران با همه این بزرگیهاش، ۹ ماه با یه دختر بی حجاب رابطه دوستی داشته. نمی خوام بگم رابطه دوستی داشتن با یه دختر بی حجاب خوبه یه بد (از نظر خودم لزوما بد نیست) اما می خوام بگم این یه جور خوش خط و خال پروریه. چون این آدم، همون به تعبیر صدا و سیما «عارف واصل» ه که کاری رو کرده که از نظر حاکمیت غلط ه. ولی قرار نیست هیچ وقت این جنبه نشون داده بشه.

- مرتضی آوینی هم از اون چهره هایی که سعی می شه خیلی خوب نشون داده بشه. بعد انتخابات ۸۸ هم سر قضایایی خیلی بعضی ها سعی می کردن که از اسم این آدم استفاده کنن. دلیلش خب واضحه دیگه. آوینی شخصیه که هنوز اسم ه. ولی انصافا چند نفر می دونن که مرتضی آوینی یه همچین حرفهایی هم زده: «در حالی که شجریان مثلا حرام است. هیچ شکی هم در آن نیست. بحث فقهی نمی کنیم، ولی شکی نداریم که شجریان را نمی شود گوش داد.»

این سه تا آدم رو مثال زدم چون شخصیتهایی هستن که من برای بعضی از اخلاقها و رفتارهاشون احترام زیادی قائلم. فرهنگ خوش خط و خال پروری، جامعه رو به نفاق می کشونه. چیزی که این روزها ایران به شدت بهش مبتلاست.

+ نوشته شده توسط علی در یکشنبه دهم دی 1391 و ساعت 9:23 |